مهر 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        

جستجو

صفحات: 1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 33

1397/06/06

  08:37:00 ب.ظ, توسط آرزو صفري  
موضوعات: بدون موضوع

رهبرم

✍ چند خط درد دل

✅ و در این نزدیکی سیدی هست که چون فاطمه مادر دارد

🔹 همه گفتند که این قافله رهبر دارد.

🔸 همه گفتند علی مالک اشتر دارد.

🔹 همه گفتند که یاور دارد.

🖋 و کسی نیست قلم بردارد . . .

✍ بنویسد که ز ِ یاران ِ علی،

🔹 یک نفر هست درون مایه اشتر دارد. 💪

🔸 و در این توطئه‌ ها شیوه دیگر دارد.

🔹 که رَوَد پای سپیدار و تبر بردارد . . .

🔸 غربت اینجاست که بنیامین هم،

🔹 یوسفی را به لب چاه آرَد . . . !

✅ و در این نزدیکی، سیدی هست کز آنکس که بر او حقّ ِ برادر دارد،

🔸 دل ِ خون‌تر دارد.

🔹 چه کسی حق دارد،

🔸 قبل ِ این شاه ِ ولایت قدمی بردارد . . . ؟

🔹 نکند ملّت ما دایه بهتر دارد ؟!

🔸 بله این منطقه ، خرزهره و شبدَر دارد.

🔹 ما نترسیم ، سپیدار و صنوبر دارد.

🔸 قمری هست که یک ملت اختر دارد.

🔹 او حسینی ست که یک ملت اکبر دارد . . .

🔸 و هنوزم که هنوز است ، عدوّیست که نسل از هُوَ الاَبتَر دارد.

🔹 و خدا در رَه این توطئه‌ ها سوره کوثر دارد.

🔸 که بر این سرور ما لطف ، پیمبر دارد.

🔹 کسی از آل علی هست که بر دست ، تواناییِ خیبر دارد.

🔸 که چو دریاست و صد علقمه لشکر دارد.

🔹 و دلش ارث فداکاری را ، ز علمدار دلاور دارد.

🔸 و همین جا خبر از کرب و بلایی دارد، که دو سنگر دارد . . .

🔹 طرفی حنجر حق گوی و دِگر سوی ، ببین ! دشنه و خنجر دارد . . .

🔸 بِهَراسید که این قائله آخر دارد.

🔹 کدخدا‌یی ست در این دهکده طاقت دارد
طاقتش حد دارد !

🔸 یادتان رفته که این معرکه داور دارد..؟

🔹 یادتان رفته که این میکده ساغر دارد..؟

🔸 و کسی هست دلی معجزه‌ آور دارد.

🔹 کهکشانی ست که آذر دارد.

🔸 صدفی هست که گوهر دارد.

🔹 سیدی هست که از نسل پیمبر…

✅ سیدی هست که چون ” فاطمه ” مادر دارد . . . 

⚡️اللهم احفظ قائدنا الامام خامنه ای

1397/05/27

  04:06:00 ب.ظ, توسط آرزو صفري  
موضوعات: بدون موضوع

پدرانه

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟

پسر جواب داد:من میزنم

پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود.

پسرم من میزنم یا تو؟
این بار پسر جواب داد شما میزنی؟
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟
پسر جواب داد

تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی

ڪجایی پـــدرڪه دلم تنگـ شـده برات

  10:32:00 ق.ظ, توسط آرزو صفري  
موضوعات: بدون موضوع

تذکر

زاهدی می گوید جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد:

✅ اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت «ای شیخ، خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!»

✅ دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت «تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟»

✅ سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: «تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟»

✅ چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت «من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟»

‌‌

1397/05/18

  05:08:00 ب.ظ, توسط آرزو صفري  
موضوعات: بدون موضوع

سیره شهدا

⛔️ شهیدی که با صحنه شنا کردن دختران روبرو شد ⛔️

دکتر محسن نوری دوست و همراز شهید احمد علی نیری می گوید :

🔸 یکبار از احمد پرسیدم که احمد من و تو از بچگی همیشه با هم بودیم اما سوالی از تو دارم نمی‌دانم چرا در این چند سال اخیرشما این قدر رشد معنوی کردید اما من…
لبخندی زد و می‌خواست بحث را عوض کند اما دوباره سوالم را پرسیدم بعد از کلی اصرار سرش را بالا آورد و گفت: طاقتش را داری؟! با تعجب گفتم: طاقت چی رو؟! گفت بنشین تا بهت بگم.

🔹 نفس عمیقی کشید و گفت یک روز با رفقای محل و بچه‌های مسجد رفته بودیم دماوند. شما توی آن سفر نبودید همه رفقا مشغول بازی و سرگرمی بودند. یکی از بزرگترها گفت احمد آقا برو این کتری رو آب کن و بیار تا چای درست کنیم. بعد جایی رو نشان داد گفت اون جا رودخانه است برو اون جا آب بیار من هم را افتادم. راه زیادی نبود از لا به لای بوته‌ها ودرخت‌ها به رودخانه نزدیک شدم تا چشمم به رودخانه افتاد یک دفعه سرم را پایین انداختم وهمان جا نشستم!

🔸 بدنم شروع به لرزیدن کرد نمی‌دانستم چه کار کنم! همان جا پشت بوته‌ها مخفی شدم.
من می‌توانستم به راحتی یک گناه بزرگ انجام دهم. در پشت آن بوته‌ها چندین دختر جوان مشغول شنا کردن بودند.
من همان جا خدا را صدا کردم و گفتم :«خدایا کمکم کن الآن شیطان من را وسوسه می‌کند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمی‌شود اما به خاطر تو از این از این گناه می‌گذرم.»
بعد کتری خالی را از آن جا برداشتم و از جای دیگر آب آوردم. بچه‌ها مشغول بازی بودند. من هم شروع به آتش درست کردن بودم خیلی دود توی چشمانم رفت. اشک همین طور از چشمانم جاری بود.
🔸 یادم افتاد که حاج آقا گفته بود:«هرکس برای خدا گریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت.»
من همینطور که اشک می‌ریختم گفتم از این به
بعد برای خدا گریه می‌کنم.
حالم خیلی منقلب بود. از آن امتحان سختی که در کنار رودخانه برایم پیش آمده بود هنوز دگرگون بودم. همین طور که داشتم اشک می‌ریختم و با خدا مناجات می‌کردم خیلی با توجه گفتم: «یاالله یا الله…»

🔹 به محض این که این عبارت را تکرار کردم صدایی شنیدم ناخودآگاه از جایم بلند شدم. از سنگ ریزه‌ها و تمام کوه‌ها و درخت‌ها صدا می‌آمد. همه می‌گفتند: «سُبوحُ قدّوس رَبُنا و رب الملائکه والرُوح» (پاک و مطهر است پروردگار ما و پروردگار ملائکه و روح) وقتی این صدا را شنیدم ناباورانه به اطراف خودم نگاه کردم دیدم بچه‌ها متوجه نشدند.
من در آن غروب با بدنی که از وحشت می‌لرزید به اطراف می‌رفتم از همه ذرات عالم این صدا را می‌شنیدم! احمد بعد از آن کمی سکوت کرد. بعد با صدایی آرام ادامه داد: از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد! احمد بلند شد و گفت این را برای تعریف از خودم نگفتم. گفتم تا بدانی انسانی که گناه را ترک کند چه مقامی پیش خدا دارد.
بعد گفت: «تا زنده‌ام برای کسی این ماجرا را تعریف نکن.»

🌹 شادی روح مطهرش صلوات

#شهید_احمد_علی_نیری

#یادش_باصلوات

1397/05/15

  10:35:00 ب.ظ, توسط آرزو صفري  
موضوعات: بدون موضوع

داستان پندآموز

💭 سلطان به وزیر گفت 3 سوال میکنم فردا اگر جواب دادی، هستی وگرنه عزل میشوی.

سوال اول: خدا چه میخورد؟
سوال دوم: خدا چه میپوشد؟
سوال سوم: خدا چه کار میکند؟

💭 وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود.
غلامی دانا و زیرک داشت.
وزیر به غلام گفت سلطان 3 سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم.
اینکه :خدا چه میخورد؟ چه میپوشد؟ چه کار میکند؟
غلام گفت: هر سه را میدانم اما دو جواب را الان میگویم و سومی را فردا…!

💭 اما خدا چه میخورد؟
خداوند غم بنده هایش را میخورد.
اینکه چه میپوشد؟
خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد.
اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.

💭 فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند. وزیر به دو سوال جواب داد، سلطان گفت درست است ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟
وزیر گفت این غلام من انسان فهمیده ایست. جوابها را او داد.
گفت پس لباس وزارت را در بیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.

💭 بعد وزیر به غلام گفت جواب سوال سوم چه شد؟ غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند.

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 33

 
ساخت وبلاگ در کوثربلاگ