<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>بین الحرمین22</title>
		<link>https://safari61.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://safari61.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>پندانه</title>
			<link>https://safari61.kowsarblog.ir/پندانه-147</link>
			<pubDate>00:44:00 +0330 دوشنبه، 28 آبان 1397</pubDate>			<dc:creator>آرزو صفري</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">685950@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;?&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از یه متخصص ارتوپد سوال شد چطوری خدا رو شناختی؟&lt;br /&gt;
گفت: کنار دریا، مرغابی را دیدم که پایش شکسته بود.&lt;br /&gt;
اومد پایش را داخل گل های رس مالید بعد به پشت خوابید،&lt;br /&gt;
پایش را سمت نور خورشید گرفت تا خشک شد.&lt;br /&gt;
اینطوری پای خود را گچ گرفت!&lt;br /&gt;
فهمیدم خدایی هست که به او آموزش داده&amp;#8230;&lt;br /&gt;
به خودت نگاه کنی خداشناس میشوی&amp;#8230;&lt;br /&gt;
مغرور نشوید!&lt;br /&gt;
وقتی پرنده ای زنده است مورچه را میخورد،&lt;br /&gt;
وقتی میمیرد مورچه او را میخورد.&lt;br /&gt;
شرایط به مرور زمان تغییر میکند،&lt;br /&gt;
هیچوقت کسی را تحقیر نکنید.&lt;br /&gt;
شاید امروز قدرتمند باشید اما زمان از شما قدرتمندتر است.&lt;br /&gt;
یک درخت، هزاران چوب کبریت را میسازد اما وقتی زمانش برسد یک چوب کبریت میتواند هزاران درخت را بسوزاند!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پس خوب باشیم و خوبی کنیم&amp;#8230; ?&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://safari61.kowsarblog.ir/پندانه-147&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>?</p>

<p>از یه متخصص ارتوپد سوال شد چطوری خدا رو شناختی؟<br />
گفت: کنار دریا، مرغابی را دیدم که پایش شکسته بود.<br />
اومد پایش را داخل گل های رس مالید بعد به پشت خوابید،<br />
پایش را سمت نور خورشید گرفت تا خشک شد.<br />
اینطوری پای خود را گچ گرفت!<br />
فهمیدم خدایی هست که به او آموزش داده&#8230;<br />
به خودت نگاه کنی خداشناس میشوی&#8230;<br />
مغرور نشوید!<br />
وقتی پرنده ای زنده است مورچه را میخورد،<br />
وقتی میمیرد مورچه او را میخورد.<br />
شرایط به مرور زمان تغییر میکند،<br />
هیچوقت کسی را تحقیر نکنید.<br />
شاید امروز قدرتمند باشید اما زمان از شما قدرتمندتر است.<br />
یک درخت، هزاران چوب کبریت را میسازد اما وقتی زمانش برسد یک چوب کبریت میتواند هزاران درخت را بسوزاند!</p>

<p>پس خوب باشیم و خوبی کنیم&#8230; ?</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://safari61.kowsarblog.ir/پندانه-147">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safari61.kowsarblog.ir/پندانه-147#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safari61.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=685950</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>محبت</title>
			<link>https://safari61.kowsarblog.ir/محبت-87</link>
			<pubDate>23:59:00 +0330 دوشنبه، 21 آبان 1397</pubDate>			<dc:creator>آرزو صفري</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">683905@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;⭕️ ✍ حکایتی بسیار زیبا و خواندنی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;?  ?  ?  ?  ?  ?  ?  ?  ?&lt;br /&gt;
?&lt;br /&gt;
روزی معلم کلاس پنجم به دانش آموزانش گفت: من همه شما را دوست دارم. ولی او در واقع این احساس را نسبت به یکی از دانش آموزان که تیدی نام دارد، نداشت.&lt;br /&gt;
لباس های این دانش آموز همواره کثیف بودند ، وضعیت درسی او ضعیف و گوشه گیر بود.&lt;br /&gt;
این قضاوت او بر اساس عملکرد تیدی در طول سال تحصیلی بود.&lt;br /&gt;
زیرا که او با بقیه بچه ها بازی نمی کرد و لباسهایش چرکین بودند و به نظافت شخصی خودش توجهی نمی کرد.&lt;br /&gt;
تیدی بقدری افسرده و درس نخوان بود که معلمش از تصحیح اوراق امتحانی اش و گذاشتن علامت  ✖  در برگه اش با خودکار قرمز و یادداشت عبارت &amp;#8221; نیاز به تلاش بیشتر دارد&amp;#8221; احساس لذت می کرد.&lt;br /&gt;
روزی مدیر آموزشگاه از این معلم درخواست کرد که پرونده تیدی را بررسی کند.&lt;br /&gt;
معلم کلاس اول درباره اونوشته بود&amp;#8221; تیدی کودک باهوشی است که تکالیفش را با دقت و بطور منظم انجام می دهد&quot;.&lt;br /&gt;
معلم کلاس دوم نوشته بود&amp;#8221; تیدی دانش آموز نجیب و دوست داشتنی در بین همکلاسی های خودش است ولی بعلت بیماری سرطان مادرش خیلی ناراحت است&quot;.&lt;br /&gt;
اما معلم کلاس سوم نوشته بود&amp;#8221; مرگ مادر تیدی تاثیر زیادی بر او داشت. او تمام سعی خود را کرد ولی پدرش توجهی به او نکرد و اگر در این راستا کاری انجام ندهیم بزودی شرایط زندگی در منزل، بر او تاثیر منفی می گذارد&quot;.&lt;br /&gt;
در حالی که معلم کلاس چهارم نوشته بود&amp;#8221; تیدی دانش آموزی گوشه گیر است که علاقه ای به درس خواندن ندارد و در کلاس دوستانی ندارد و موقع تدریس می خوابد&quot;.&lt;br /&gt;
اینجا بود که تامسون، معلم وی، به مشکل دانش آموز پی برد و از رفتار خودش شرمنده شد.&lt;br /&gt;
این احساس شرمندگی موقعی بیشتر شد که دانش آموزان برای جشن تولد معلمشان هرکدام هدیه ای با ارزش در بسته بندی بسیار زیبا تقدیم معلمشان کردند و هدیه تیدی در یک پلاستیک مچاله شده بود.&lt;br /&gt;
خانم تامسون با ناراحتی هدیه تیدی را باز کرد. در این موقع صدای خنده ی تمسخر آمیز شاگردان، کلاس را فرا گرفت. هدیه ی او گردنبندی بود که جای خالی چند نگین افتاده آن به چشم می خورد و شیشه عطری که سه ربع آن خالی بود.&lt;br /&gt;
اما هنگامی که خانم تامسون آن گردنبند را به گردن آویخت و مقداری از آن عطر را به لباس خود زد و با گرمی و محبت از تیدی تشکر کرد. صدای خنده ی دانش آموزان قطع شد.&lt;br /&gt;
در آن روز تیدی بعد از مدرسه به خانه نرفت و منتظر معلمش ماند و با دیدنش به او گفت: &amp;#8221; امروز شما بوی مادرم را می دهی&quot;.&lt;br /&gt;
در این هنگام اشک های خانم تامسون از دیدگانش جاری شد زیرا تیدی شیشه عطری را به او هدیه داده بود که مادرش استفاده می کرد و بوی مادرش را در معلمش استشمام می کرد.&lt;br /&gt;
از آن روز به بعد خانم تامسون توجه خاص و ویژه ای به تیدی می کرد و کم کم استعداد و نبوغ آن پسرک یتیم دوباره شکوفا شد و در پایان سال تحصیلی شاگرد ممتاز کلاسش شد. پس از آن تامسون دست نوشته ای را مقابل درب منزلش پیدا کرد که در آن نوشته شده بود&amp;#8221; شما بهترین معلمی هستی که من تا الان داشته ام&quot;.خانم معلم در جواب او نوشت که تو خوب بودن را به من آموختی.&lt;br /&gt;
بعد از چند سال خانم تامسون پس از دریافت دعوت نامه ای از دانشکده ی پزشکی که از او برای حضور در جشن فارق التحصیلی دانشجویان رشته ی پزشکی دعوت کرده بودند و در پایان آن با عنوان &amp;#8221; پسرت تیدی&amp;#8221; امضاء شده بود، شگفت زده شد. او در آن جشن در حالی که آن گردنبند را به گردن داشت و بوی آن عطر از بدنش به مشام می رسید، حاضر شد.&lt;br /&gt;
آیا می دانید تیدی که بود؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;post_tag://%D8%AA%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#تیدی_استوارد&lt;/a&gt; مشهورترین پزشک&lt;br /&gt;
جهان و مالک مرکز &lt;a href=&quot;post_tag://%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#استوارد&lt;/a&gt; برای&lt;br /&gt;
درمان سرطان است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;?  ?  ?  ?  ?&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://safari61.kowsarblog.ir/محبت-87&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>⭕️ ✍ حکایتی بسیار زیبا و خواندنی</p>

<p>?  ?  ?  ?  ?  ?  ?  ?  ?<br />
?<br />
روزی معلم کلاس پنجم به دانش آموزانش گفت: من همه شما را دوست دارم. ولی او در واقع این احساس را نسبت به یکی از دانش آموزان که تیدی نام دارد، نداشت.<br />
لباس های این دانش آموز همواره کثیف بودند ، وضعیت درسی او ضعیف و گوشه گیر بود.<br />
این قضاوت او بر اساس عملکرد تیدی در طول سال تحصیلی بود.<br />
زیرا که او با بقیه بچه ها بازی نمی کرد و لباسهایش چرکین بودند و به نظافت شخصی خودش توجهی نمی کرد.<br />
تیدی بقدری افسرده و درس نخوان بود که معلمش از تصحیح اوراق امتحانی اش و گذاشتن علامت  ✖  در برگه اش با خودکار قرمز و یادداشت عبارت &#8221; نیاز به تلاش بیشتر دارد&#8221; احساس لذت می کرد.<br />
روزی مدیر آموزشگاه از این معلم درخواست کرد که پرونده تیدی را بررسی کند.<br />
معلم کلاس اول درباره اونوشته بود&#8221; تیدی کودک باهوشی است که تکالیفش را با دقت و بطور منظم انجام می دهد".<br />
معلم کلاس دوم نوشته بود&#8221; تیدی دانش آموز نجیب و دوست داشتنی در بین همکلاسی های خودش است ولی بعلت بیماری سرطان مادرش خیلی ناراحت است".<br />
اما معلم کلاس سوم نوشته بود&#8221; مرگ مادر تیدی تاثیر زیادی بر او داشت. او تمام سعی خود را کرد ولی پدرش توجهی به او نکرد و اگر در این راستا کاری انجام ندهیم بزودی شرایط زندگی در منزل، بر او تاثیر منفی می گذارد".<br />
در حالی که معلم کلاس چهارم نوشته بود&#8221; تیدی دانش آموزی گوشه گیر است که علاقه ای به درس خواندن ندارد و در کلاس دوستانی ندارد و موقع تدریس می خوابد".<br />
اینجا بود که تامسون، معلم وی، به مشکل دانش آموز پی برد و از رفتار خودش شرمنده شد.<br />
این احساس شرمندگی موقعی بیشتر شد که دانش آموزان برای جشن تولد معلمشان هرکدام هدیه ای با ارزش در بسته بندی بسیار زیبا تقدیم معلمشان کردند و هدیه تیدی در یک پلاستیک مچاله شده بود.<br />
خانم تامسون با ناراحتی هدیه تیدی را باز کرد. در این موقع صدای خنده ی تمسخر آمیز شاگردان، کلاس را فرا گرفت. هدیه ی او گردنبندی بود که جای خالی چند نگین افتاده آن به چشم می خورد و شیشه عطری که سه ربع آن خالی بود.<br />
اما هنگامی که خانم تامسون آن گردنبند را به گردن آویخت و مقداری از آن عطر را به لباس خود زد و با گرمی و محبت از تیدی تشکر کرد. صدای خنده ی دانش آموزان قطع شد.<br />
در آن روز تیدی بعد از مدرسه به خانه نرفت و منتظر معلمش ماند و با دیدنش به او گفت: &#8221; امروز شما بوی مادرم را می دهی".<br />
در این هنگام اشک های خانم تامسون از دیدگانش جاری شد زیرا تیدی شیشه عطری را به او هدیه داده بود که مادرش استفاده می کرد و بوی مادرش را در معلمش استشمام می کرد.<br />
از آن روز به بعد خانم تامسون توجه خاص و ویژه ای به تیدی می کرد و کم کم استعداد و نبوغ آن پسرک یتیم دوباره شکوفا شد و در پایان سال تحصیلی شاگرد ممتاز کلاسش شد. پس از آن تامسون دست نوشته ای را مقابل درب منزلش پیدا کرد که در آن نوشته شده بود&#8221; شما بهترین معلمی هستی که من تا الان داشته ام".خانم معلم در جواب او نوشت که تو خوب بودن را به من آموختی.<br />
بعد از چند سال خانم تامسون پس از دریافت دعوت نامه ای از دانشکده ی پزشکی که از او برای حضور در جشن فارق التحصیلی دانشجویان رشته ی پزشکی دعوت کرده بودند و در پایان آن با عنوان &#8221; پسرت تیدی&#8221; امضاء شده بود، شگفت زده شد. او در آن جشن در حالی که آن گردنبند را به گردن داشت و بوی آن عطر از بدنش به مشام می رسید، حاضر شد.<br />
آیا می دانید تیدی که بود؟</p>

<p><a href="post_tag://%D8%AA%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF" class="hashtag">#تیدی_استوارد</a> مشهورترین پزشک<br />
جهان و مالک مرکز <a href="post_tag://%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF" class="hashtag">#استوارد</a> برای<br />
درمان سرطان است.</p>

<p>?  ?  ?  ?  ?</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://safari61.kowsarblog.ir/محبت-87">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safari61.kowsarblog.ir/محبت-87#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safari61.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=683905</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دفتراعمال</title>
			<link>https://safari61.kowsarblog.ir/دفتراعمال-1</link>
			<pubDate>20:14:00 +0330 شنبه، 5 آبان 1397</pubDate>			<dc:creator>آرزو صفري</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">678336@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;? ‍ سه دفتری که خداوند اعمال بندگان را در آن‌ها ثبت می‌کند  ? ‍&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;✅  پیامبراکرم(ص) فرمود: برای اعمال بندگان سه دفتر هست؛&lt;br /&gt;
❶ دفتری که خدا چیزی از آن را نمی آمرزد.&lt;br /&gt;
❷ دفتری که خدا به آن اهمیت نمی دهد.&lt;br /&gt;
❸ دفتری که خداوند از هیچ چیز آن نمی گذرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سپس فرمود:&lt;br /&gt;
? دفتری که خدا چیزی از آن را نمی‌آمرزد، &lt;a href=&quot;post_tag://%D8%B4%D8%B1%DA%A9_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%AF%D8%A7&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#شرک_به_خدا&lt;/a&gt; است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;? دفتری که خدا به آن اهمیت نمی‌دهد، ستمی است که بنده میان خود و خدا به خویشتن کرده است. مانند روزه‌ای که خورده یا نمازی که ترک کرده و خداوند اگر بخواهد آنرا می‌بخشد و از آن می گذرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;?  و اما دفتری که خداوند از هیچ چیز آن نمی‎گذرد ستمهائی است که بندگان به یکدیگر کرده‌اند که ناچار باید تلافی شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;?  نصایح، نوشته مرحوم آیت الله مشکینی احادیث الطلاب&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://safari61.kowsarblog.ir/دفتراعمال-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>? ‍ سه دفتری که خداوند اعمال بندگان را در آن‌ها ثبت می‌کند  ? ‍</p>

<p>✅  پیامبراکرم(ص) فرمود: برای اعمال بندگان سه دفتر هست؛<br />
❶ دفتری که خدا چیزی از آن را نمی آمرزد.<br />
❷ دفتری که خدا به آن اهمیت نمی دهد.<br />
❸ دفتری که خداوند از هیچ چیز آن نمی گذرد.</p>

<p>سپس فرمود:<br />
? دفتری که خدا چیزی از آن را نمی‌آمرزد، <a href="post_tag://%D8%B4%D8%B1%DA%A9_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%AF%D8%A7" class="hashtag">#شرک_به_خدا</a> است.</p>

<p>? دفتری که خدا به آن اهمیت نمی‌دهد، ستمی است که بنده میان خود و خدا به خویشتن کرده است. مانند روزه‌ای که خورده یا نمازی که ترک کرده و خداوند اگر بخواهد آنرا می‌بخشد و از آن می گذرد.</p>

<p>?  و اما دفتری که خداوند از هیچ چیز آن نمی‎گذرد ستمهائی است که بندگان به یکدیگر کرده‌اند که ناچار باید تلافی شود.</p>

<p>?  نصایح، نوشته مرحوم آیت الله مشکینی احادیث الطلاب</p>

<p>‌‌</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://safari61.kowsarblog.ir/دفتراعمال-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safari61.kowsarblog.ir/دفتراعمال-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safari61.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=678336</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>همسفرانه</title>
			<link>https://safari61.kowsarblog.ir/همسفرانه-2</link>
			<pubDate>23:50:00 +0330 چهارشنبه، 2 آبان 1397</pubDate>			<dc:creator>آرزو صفري</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">677376@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;اربعین در حرم ?  شاه چقد مےچسبد&lt;br /&gt;
با ٺو این جاده و این راه چقد مےچسبد&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;راه عشق ست بیا دوش بہ دوشم آقـا ?&lt;br /&gt;
ڪربلا رفٺنمان آه چقد مےچسبد ?&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://safari61.kowsarblog.ir/همسفرانه-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اربعین در حرم ?  شاه چقد مےچسبد<br />
با ٺو این جاده و این راه چقد مےچسبد</p>

<p>راه عشق ست بیا دوش بہ دوشم آقـا ?<br />
ڪربلا رفٺنمان آه چقد مےچسبد ?</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://safari61.kowsarblog.ir/همسفرانه-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safari61.kowsarblog.ir/همسفرانه-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safari61.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=677376</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>عفو</title>
			<link>https://safari61.kowsarblog.ir/عفو-5</link>
			<pubDate>23:44:00 +0330 چهارشنبه، 2 آبان 1397</pubDate>			<dc:creator>آرزو صفري</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">677373@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;? •⇦چه کسانی بر گردن خدا حق دارند؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;✍ ?وقتی خداوند متعال در قیامت اعلام می‌کند:&lt;br /&gt;
هر کسی که بر گردن من حق دارد، بلند شود.&lt;br /&gt;
❗️همه تعجب می‌کنند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;?  ? ?از سوی خدا خطاب می‌آید:&lt;br /&gt;
هر کسی هنگام نزاع از خود بخشش نشان داده، تا مسأله اصلاح شود، بر گردن من حقی دارد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;? قرآن می‌فرماید: ?&lt;br /&gt;
فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ لا یُحِبُّ الظَّالِمینَ (سوره شوری، آیه 40)&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;?  ? ?خدا می‌فرماید:&lt;br /&gt;
&amp;#8220;اجرت بر من است&amp;#8221;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;✍ ?انسان باید خیلی کوچک باشد، که این مدال و این جایگاه را رها کرده و بگوید: نه، من نمی‌بخشم،&lt;br /&gt;
من می‌خواهم دلم را خنک کنم!!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;⛔️این عمل بسیار ناپسند است&amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://safari61.kowsarblog.ir/عفو-5&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>? •⇦چه کسانی بر گردن خدا حق دارند؟</p>

<p>✍ ?وقتی خداوند متعال در قیامت اعلام می‌کند:<br />
هر کسی که بر گردن من حق دارد، بلند شود.<br />
❗️همه تعجب می‌کنند.</p>

<p>?  ? ?از سوی خدا خطاب می‌آید:<br />
هر کسی هنگام نزاع از خود بخشش نشان داده، تا مسأله اصلاح شود، بر گردن من حقی دارد.</p>

<p>? قرآن می‌فرماید: ?<br />
فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ لا یُحِبُّ الظَّالِمینَ (سوره شوری، آیه 40)</p>

<p>?  ? ?خدا می‌فرماید:<br />
&#8220;اجرت بر من است&#8221;</p>

<p>✍ ?انسان باید خیلی کوچک باشد، که این مدال و این جایگاه را رها کرده و بگوید: نه، من نمی‌بخشم،<br />
من می‌خواهم دلم را خنک کنم!!</p>

<p>⛔️این عمل بسیار ناپسند است&#8230;</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://safari61.kowsarblog.ir/عفو-5">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safari61.kowsarblog.ir/عفو-5#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safari61.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=677373</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>داستانک آموزنده</title>
			<link>https://safari61.kowsarblog.ir/داستانک-آموزنده</link>
			<pubDate>23:37:00 +0330 چهارشنبه، 2 آبان 1397</pubDate>			<dc:creator>آرزو صفري</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">677372@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;پیرى در روستایى هر روز براى نماز صبح&lt;br /&gt;
از منزل خارج و به مسجد مى رفت.&lt;br /&gt;
در یک روز بارانى، پیر صبح براى نماز از خانه بیرون آمد، چند قدمى که رفت در چاله ای افتاد،&lt;br /&gt;
خیس و گلى شد.&lt;br /&gt;
به خانه بازگشت لباس را عوض کرد&lt;br /&gt;
و دوباره برگشت، پس از مسافتى براى بار دوم&lt;br /&gt;
خیس و گلى شد برگشت لباس را عوض کرد ازخانه براى نماز خارج شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دید در جلوى در، جوانى چراغ به دست&lt;br /&gt;
ایستاده است سلام کرد و راهی مسجد شدند،&lt;br /&gt;
هنگام ورود به مسجد دید جوان وارد&lt;br /&gt;
مسجد نشد پرسید اى جوان براى نماز وارد&lt;br /&gt;
مسجد نمى شوى؟&lt;br /&gt;
جوان گفت نه، اى پیر، من شیطان هستم.&lt;br /&gt;
براى بار اول که بازگشتى خدا به فرشتگان گفت:&lt;br /&gt;
«تمام گناهان او را بخشیدم.»&lt;br /&gt;
براى بار دوم که بازگشتى خدا به فرشتگان گفت:&lt;br /&gt;
«تمام گناهان اهل خانه او را بخشیدم.»&lt;br /&gt;
ترسیدم اگر براى بار سوم در چاله بیفتى،&lt;br /&gt;
خداوند به فرشتگان بگوید:&lt;br /&gt;
«تمام گناهان اهل روستا را بخشیدم»&lt;br /&gt;
که من این همه تلاش براى گمراهى آنان داشتم.&lt;br /&gt;
براى همین آمدم چراغ گرفتم تا به سلامت&lt;br /&gt;
به مسجد برسى!&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://safari61.kowsarblog.ir/داستانک-آموزنده&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پیرى در روستایى هر روز براى نماز صبح<br />
از منزل خارج و به مسجد مى رفت.<br />
در یک روز بارانى، پیر صبح براى نماز از خانه بیرون آمد، چند قدمى که رفت در چاله ای افتاد،<br />
خیس و گلى شد.<br />
به خانه بازگشت لباس را عوض کرد<br />
و دوباره برگشت، پس از مسافتى براى بار دوم<br />
خیس و گلى شد برگشت لباس را عوض کرد ازخانه براى نماز خارج شد.</p>

<p>دید در جلوى در، جوانى چراغ به دست<br />
ایستاده است سلام کرد و راهی مسجد شدند،<br />
هنگام ورود به مسجد دید جوان وارد<br />
مسجد نشد پرسید اى جوان براى نماز وارد<br />
مسجد نمى شوى؟<br />
جوان گفت نه، اى پیر، من شیطان هستم.<br />
براى بار اول که بازگشتى خدا به فرشتگان گفت:<br />
«تمام گناهان او را بخشیدم.»<br />
براى بار دوم که بازگشتى خدا به فرشتگان گفت:<br />
«تمام گناهان اهل خانه او را بخشیدم.»<br />
ترسیدم اگر براى بار سوم در چاله بیفتى،<br />
خداوند به فرشتگان بگوید:<br />
«تمام گناهان اهل روستا را بخشیدم»<br />
که من این همه تلاش براى گمراهى آنان داشتم.<br />
براى همین آمدم چراغ گرفتم تا به سلامت<br />
به مسجد برسى!</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://safari61.kowsarblog.ir/داستانک-آموزنده">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safari61.kowsarblog.ir/داستانک-آموزنده#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safari61.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=677372</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>پندانه</title>
			<link>https://safari61.kowsarblog.ir/پندانه-139</link>
			<pubDate>23:35:00 +0330 چهارشنبه، 2 آبان 1397</pubDate>			<dc:creator>آرزو صفري</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">677371@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;○ سه پند لقمان_حکیم به پسرش :&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;◈ در زندگی بهترین غذا را بخور &amp;#8230;&lt;br /&gt;
◈ در بهترین رختخواب جهان بخواب &amp;#8230;&lt;br /&gt;
◈ در بهترین خانه ها زندگی کن &amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پسر گفت :&lt;br /&gt;
ما فقیریم چطور این کارها را بکنم ؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;لقمان :&lt;br /&gt;
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخور،&lt;br /&gt;
هر غذایی ، طعم بهترین&lt;br /&gt;
غذای جهان را میدهد .&lt;br /&gt;
اگر بیشتر کار کنی&lt;br /&gt;
و دیرتر بخوابی ، هر جا که بخوابی&lt;br /&gt;
بهترین خوابگاه جهان است ،&lt;br /&gt;
و اگر با مردم دوستی کنی ،&lt;br /&gt;
در قلب آنها جای میگیری ،&lt;br /&gt;
و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست!&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://safari61.kowsarblog.ir/پندانه-139&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>○ سه پند لقمان_حکیم به پسرش :</p>

<p>◈ در زندگی بهترین غذا را بخور &#8230;<br />
◈ در بهترین رختخواب جهان بخواب &#8230;<br />
◈ در بهترین خانه ها زندگی کن &#8230;</p>

<p>پسر گفت :<br />
ما فقیریم چطور این کارها را بکنم ؟</p>

<p>لقمان :<br />
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخور،<br />
هر غذایی ، طعم بهترین<br />
غذای جهان را میدهد .<br />
اگر بیشتر کار کنی<br />
و دیرتر بخوابی ، هر جا که بخوابی<br />
بهترین خوابگاه جهان است ،<br />
و اگر با مردم دوستی کنی ،<br />
در قلب آنها جای میگیری ،<br />
و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست!</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://safari61.kowsarblog.ir/پندانه-139">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safari61.kowsarblog.ir/پندانه-139#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safari61.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=677371</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>اسرار وضو</title>
			<link>https://safari61.kowsarblog.ir/اسرار-وضو-6</link>
			<pubDate>23:34:00 +0330 چهارشنبه، 2 آبان 1397</pubDate>			<dc:creator>آرزو صفري</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">677370@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;☘&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی می فرمایند : شستن صورت ها و دست ها و مسح سر و پاها در وضو، رازی دارد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;◆ شستن صورت در وضو، یعنی خدایا! هر گناهی که با این صورت انجام دادم، آن را شست وشو می کنم تا با صورت پاک به جانب تو بایستم و عبادت کنم و با پیشانی پاک سر بر خاک بگذارم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;◆ شستن دست ها در وضو، یعنی خدایا! از گناه دست شستم و به واسطه گناهانی که با دستم مرتکب شده ام، دستم را تطهیر می کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;◆ مسح سر در وضو، یعنی خدایا! از هر خیال باطل و هوس خام که در سر پرورانده ام، سرم را تطهیر می کنم و آن خیال های باطل را از سر به دور می اندازم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;◆ مسح پا، یعنی خدایا! من از رفتن به مکان زشت پا می کشم و این پا را از هر گناهی که با آن انجام داده ام، تطهیر می کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;?  من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 302&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://safari61.kowsarblog.ir/اسرار-وضو-6&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>☘</p>

<p>پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی می فرمایند : شستن صورت ها و دست ها و مسح سر و پاها در وضو، رازی دارد.</p>

<p>◆ شستن صورت در وضو، یعنی خدایا! هر گناهی که با این صورت انجام دادم، آن را شست وشو می کنم تا با صورت پاک به جانب تو بایستم و عبادت کنم و با پیشانی پاک سر بر خاک بگذارم.</p>

<p>◆ شستن دست ها در وضو، یعنی خدایا! از گناه دست شستم و به واسطه گناهانی که با دستم مرتکب شده ام، دستم را تطهیر می کنم.</p>

<p>◆ مسح سر در وضو، یعنی خدایا! از هر خیال باطل و هوس خام که در سر پرورانده ام، سرم را تطهیر می کنم و آن خیال های باطل را از سر به دور می اندازم.</p>

<p>◆ مسح پا، یعنی خدایا! من از رفتن به مکان زشت پا می کشم و این پا را از هر گناهی که با آن انجام داده ام، تطهیر می کنم.</p>

<p>?  من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 302</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://safari61.kowsarblog.ir/اسرار-وضو-6">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safari61.kowsarblog.ir/اسرار-وضو-6#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safari61.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=677370</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
